۸ آبان ۱۴۰۵، ۱۰:۵۱

وطنیات/ ۴۳

«وطن» و افق‌های رهایی در منظومه فکری اقبال لاهوری

«وطن» و افق‌های رهایی در منظومه فکری اقبال لاهوری

اقبال لاهوری وطن را فراتر از خاک و مرز جغرافیایی، بستر وحدت امت و احیای کرامت انسان می‌داند؛ او با تکیه بر فرهنگ فارسی، نویدبخش رهایی شرق از زنجیر بندگی و انحطاط شد.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: در تاریخ اندیشه سیاسی و ادبی مشرق‌زمین، علامه محمد اقبال لاهوری (۱۸۷۷–۱۹۳۸) جایگاهی بی‌بدیل دارد؛ فیلسوف، حقوق‌دان و شاعری که در یکی از بحرانی‌ترین مقاطع تاریخ شبه‌قاره هند و جهان اسلام سر برآورد. او در روزگاری می‌زیست که استعمار کهن بریتانیا از یک‌سو پایه‌های هویت شرقی را متزلزل ساخته بود و از سوی دیگر، موجی از خودباختگی فرهنگی و شیفتگی نامتعادل به مظاهر مادی تمدن غرب، جوامع اسلامی را در کام انفعال فرو برده بود. در میان انبوه مفاهیم فلسفی و اجتماعی که اقبال به بازتعریف آن‌ها همت گماشت، دو مضمون از بسامد و درخشش ویژه‌ای برخوردارند: بازتعریف انگاره «وطن» و نگاه تمدنی به «هویت عجم و زبان فارسی» به‌مثابه پیشران بیداری تاریخی.

اقبال لاهوری با سرودن بخش عمده منظومه‌های ماندگار خود به زبان فارسی—زبانی که نه زبان مادری‌اش بود و نه زبان دیوانی سرزمینش—نشان داد که برای اندیشه اصلاحی خود، ظرفیتی فرامرزی قائل است. او فارسی را زبانِ اشراق، تفکر فلسفی، تصوف پویا و پیونددهنده اقوام گوناگون می‌دانست؛ چراغی که می‌توانست تاریکی‌های شبستان شرق را روشن سازد.

بازتعریف «وطن»؛ از حبّ زادگاه تا بتِ ناسیونالیسم قبیله‌ای

در تلقی رایج قرن بیستم، مفهوم ناسیونالیسم و وطن‌پرستیِ متأثر از تحولات دولت‌ـ‌ملت‌های اروپایی، بر تحدید مرزهای جغرافیایی، نژاد، خون و خاک استوار بود. اقبال لاهوری با تیغ نقد عقلانی و قرآنی به مصاف این قرائت محدود رفت. از دیدگاه اقبال، علاقه طبیعی انسان به زادبوم خویش امری فطری، اصیل و ستودنی است و او در منظومه *جاویدنامه* به‌صراحت اشاره می‌کند که از خاک وطن «طلوع ملت» ممکن می‌شود؛ بدین معنا که جغرافیای تولد، گهواره نخستین برای تکوین توانایی‌های جمعی، ذوق و رشد اولیه انسان است.

اما مرزبندیِ انتقادی اقبال دقیقاً از نقطه‌ای آغاز می‌شود که خاک به یک «معبود» بدل شود. او ناسیونالیسم انحصارگرا و مرزکشی‌های ژئوپلیتیک غربی را بتی جدید می‌خواند که پیامدی جز تفرقه در پیکره امت واحده، جنگ‌افروزی و اسارت انسان ندارد. اقبال معتقد بود تحدید سرنوشت جوامع به آب و گل، بازگشت به عصر جاهلیت قبیله‌ای است. او در مثنوی «رموز بیخودی» این هشدار تاریخی را سر می‌دهد:

با وطن وابسته تقدیر امم
اصل ملت در وطن دیدن که چه؟

و در بیانی دیگر در «اسرار خودی»، انسان موحد را فراتر از قیدهای خاکی تعریف می‌کند:

ما که از قید وطن بیگانه‌ایم
چون نگه نور دو چشمیم و یکیم

همچنین در «پیام مشرق»، مرزهای ساختگی نژادی و زبانی را درهم شکسته و سرود هم‌بستگی می‌خواند:

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم
چمن‌زادیم و از یک شاخساریم
تمیز رنگ و بو بر ما حرام است
که ما پرورده یک نوبهاریم

بنابراین، «وطن» در نگاه نهایی اقبال، همان قلمرو ایمان، معنویت، عدالت و انسانیت است؛ باوری که در مصراع درخشان او بازتاب یافته است: «هر ملک ملک ماست که ملک خدای ماست». از دیدگاه استاد محمدرضا شفیعی کدکنی، اقبال لاهوری جامع‌ترین و ژرف‌ترین نماینده مفهوم «جهان‌وطنی اسلامی» (Islamic Cosmopolitanism) در سده‌های متأخر است.

زبور عجم و طلیعه خروش؛ غزل «چون چراغ لاله»

پیوند میان اندیشه جهان‌وطنی اقبال و دلبستگی عمیق او به کانون تمدنی ایران، در شاهکار فاخر او یعنی کتاب *زبور عجم* (منتشرشده در سال ۱۹۲۷ میلادی) به اوج تجلی می‌رسد. او در غزل شماره ۱۱۸ این اثر، مخاطب خود را نه سیاست‌مداران، بلکه «جوانان عجم» قرار می‌دهد. اقبال، ایران و حوزه فرهنگی زبان فارسی را قلب تپنده معنویت شرق می‌داند و با کلامی سرشار از سوز و شعور، رسالت تاریخی این نسل را یادآور می‌شود:

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما

غوطه‌ها زد در ضمیر زندگی اندیشه‌ام
تا به دست آورده‌ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش
شعله‌ای آشفته بود اندر بیابان شما

فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرق
پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما

می‌رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده‌ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

این غزل حماسی و عرفانی، مانیفستِ احیای کرامت مشرق‌زمین است. اقبال با تصویر «چراغ لاله» خود را شاهدی دردمند و پیشوایی روشنگر معرفی می‌کند که هستی‌اش را نثار رهپویان حقیقت ساخته است. تعبیر شورانگیز «جان من و جان شما»، مصداق عینی همان نفیِ مرزهای قراردادی است؛ متفکری زاده پنجاب، روح و جان خویش را با جوانان فارسی‌زبان یگانه می‌شمارد تا نشان دهد اشتراک ایمانی و تمدنی بسیار نیرومندتر از شناسنامه‌های سیاسی است.

از درون‌کاوی تاریخی تا بشارت رهایی

تحلیل بندهای این غزل نمایانگر دستگاه منسجم فکری اقبال است. او در بیت دوم از غواصی در «ضمیر زندگی» سخن می‌گوید؛ رویکردی که نشان از آسیب‌شناسی عمیق او نسبت به انحطاط جوامع شرقی دارد. اقبال بر این باور بود که توانمندی‌های شگرف فکری ملت‌های مسلمان به محاق رفته و باید از لایه‌های فراموشی تاریخ بازپس گرفته شود.

در بیت سوم و چهارم، شاعر از نبرد فرهنگی سخن به میان می‌آورد. «کافرستان» در تعبیر او، هجوم مادی‌گرایی، شکاکیت و بی‌هویتی ناشی از استعمار فرهنگی غرب است. در چنین فضایی، اقبال وظیفه خود می‌داند که «طرح حرم»-یعنی کانون اصالت، توحید و بازگشت به ریشه‌ها-را دراندازد. او شور سرکش اما بی‌هدف جوانان را که مانند آتشی سرگردان در بیابان است، صیقل داده و به «سنان» (سرنیزه‌ای آبدیده) علیه استبداد و بندگی بدل می‌کند.

اوج غزل در ابیات پنجم و ششم تجلی می‌یابد؛ جایی که اقبال با کمال فروتنی فلسفی، گوهر معرفت خود را «پاره لعلی از بدخشان عجم» می‌خواند که آن را به تهیدستان فکری شرق نذر کرده است. سپس، پرده از نگاه آینده‌پژوهانه و امیدبخش خود برمی‌دارد و می‌سراید: *«می‌رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند / دیده‌ام از روزن دیوار زندان شما»*. این بیت، نفی قطعی یأس و بن‌بست تاریخی است. او زندان رخوت‌آلود استعمارزده را می‌بیند، اما از روزنِ سنت‌های لایتغیر الهی، نوید سحرگاه رهایی، پایان دوران بردگی و ظهور پیشوایی دگرگون‌ساز را به گوش نسل فردا می‌رساند.

رسالت جوانان عجم در روزگار نو

ترکیب نگاه اقبال به «وطن به‌مثابه حوزه ارزش‌های معنوی» با غزل حماسی «ای جوانان عجم»، تصویری روشن از یک پروژه بزرگ تمدنی ارائه می‌دهد. از منظر علامه اقبال، وطن‌پرستیِ واقعی در حراست از استقلال فکری، نفی یوغ استعمار و هم‌پیوندی با کاروان جهانی عدالت معنا می‌یابد.

او در پایان غزل، غفلت‌زدگان را «پیکران آب و گل» خطاب می‌کند و از آنان می‌خواهد حصار خاک و تن را رها کرده، گرد شمع حقیقت حلقه زنند؛ چرا که او امانت‌دار آتشی است که روزگاری نیاکان این سرزمین در قله‌های تاریخ برافروخته بودند.

پیام اقبال لاهوری نه فراخوانی نوستالژیک به گذشته، بلکه مانیفستی زنده برای امروز است؛ یادآوری این حقیقت بنیادین که تا زمانی که خویشتنِ فرهنگی بازیابی نشود و زنجیرهای نامرئی استعمار فکری از هم نگسلد، هیچ خاکی نمی‌تواند وطن حقیقی انسان‌های آزاده باشد.

کد مطلب 6994116

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha